انسان، اختیار و مسئولیت
دختر جوانی، حدود بیستوشش یا بیستوهفت ساله، روبهرویم نشست. با نگاهی مصمم پرسید:
«اگر جای من بودید، چه تصمیمی میگرفتید؟»
لبخندی زدم و سکوت کردم.
سالها تجربه به من آموخته است که بیشتر کسانی که برای مشاوره مراجعه میکنند، در حقیقت به دنبال تصمیم گرفتن نیستند؛ حتی گاهی به دنبال مشاوره هم نیستند. آنها بیش از هر چیز میخواهند تصمیمی را که از قبل گرفتهاند، از زبان دیگری تأیید بشنوند.
همان لحظه، خاطرهای مربوط به بیش از سی سال پیش در ذهنم زنده شد.
دختری حدود بیست ساله، با تمام وجود اصرار داشت با جوانی همسن خود ازدواج کند. خانواده پسر رضایت داشتند، اما خانواده دختر، بهویژه پدرش، بهشدت مخالف بودند. با وجود تمام مخالفتها، عقد انجام شد، اما فشارها ادامه پیدا کرد؛ تا جایی که دختر و پسر تصمیم گرفتند، پیش از برگزاری مراسم رسمی ازدواج، خانه را ترک کنند و زندگی مستقلی را آغاز کنند.
مرحوم پدربزرگم جملهای داشت که همیشه در ذهنم مانده است:
«غیرتِ زیاد، گاهی بیغیرتی میآورد.»
سالها بعد فهمیدم بسیاری از ما، از روی عشق، دلسوزی یا غرور، تصمیمهایی میگیریم که ناخواسته آینده عزیزانمان را دشوارتر میکند. گاهی اصرار ما برای جلوگیری از یک اتفاق، همان اتفاق را با شدت بیشتری رقم میزند.
امروز جامعه تغییر کرده است. بسیاری از جوانان، زمانی که از والدین خود مشورت میخواهند، در واقع تصمیمشان را گرفتهاند و تنها به دنبال شنیدن نظر ما هستند. اگر ما مخالفت کنیم، در بسیاری از موارد باز هم مسیر خود را میروند.
به همین دلیل، باور دارم مهمترین وظیفه والدین این نیست که همیشه مانع تصمیم فرزندان شوند؛ بلکه باید خانه را به امنترین پناهگاه زندگی آنها تبدیل کنند؛ جایی که اگر روزی شکست خوردند، آسیب دیدند یا اشتباه کردند، بدون ترس از سرزنش بتوانند بازگردند.
احترام را نباید قربانی اختلافنظر کرد. حتی اگر فرزندمان راهی را انتخاب کند که از نظر ما اشتباه است، نباید پلهای ارتباطی را خراب کنیم. شاید سکوتی آگاهانه، گاهی بسیار مؤثرتر از صدها ساعت بحث و جدل باشد.
سالها تجربه به من آموخته است که بسیاری از این تصمیمها، اگر نادرست باشند، دیر یا زود نتیجه خود را نشان خواهند داد. ما لازم نیست با جنگیدن، این نتیجه را ثابت کنیم؛ کافی است راه بازگشت را نبندیم.
پدرها معمولاً کوهی از غرور، مسئولیت و شخصیت هستند. تمام عمر تلاش میکنند و تنها انتظارشان احترام است. هیچ پدری دوست ندارد ببیند حاصل سالها زحمتش نادیده گرفته شده است.
مادرها اما به دلیل لطافت روحی و حس مادری، معمولاً بیشتر به احساسات فرزند نزدیک میشوند. همین تفاوت نگاه، گاهی باعث میشود پدر و مادر ناخواسته در دو جبهه قرار بگیرند و اختلافاتی شکل بگیرد که ریشه اصلی آن، نه خودشان، بلکه نگرانی نسبت به آینده فرزندشان است.
به اعتقاد من، تربیت بسیار مهمتر از آموزش است.
آموزش یعنی یاد گرفتن مهارتهایی مانند موسیقی، نقاشی، زبان یا علوم؛ اما تربیت، ساختن شخصیت انسان است.
بخش بزرگی از شخصیت هر کودک، پیش از رفتن به مدرسه و در محیط خانه شکل میگیرد. مدرسه بیشتر آموزش میدهد، اما خانواده شخصیت میسازد.
فرزندان بیش از آنکه به حرفهای ما گوش دهند، رفتار ما را تماشا میکنند.
اگر والدین دروغ بگویند اما فرزند را به راستگویی دعوت کنند، کودک رفتار را باور میکند، نه گفتار را.
اگر پدر یا مادری سیگار بکشد یا رفتار نادرستی داشته باشد، هرچقدر هم از ضرر آن سخن بگوید، اثر رفتارش بسیار بیشتر از سخنانش خواهد بود.
سالهاست به این نتیجه رسیدهام که انسان اختیار دارد. خداوند نیز انسان را موجودی مختار آفرید؛ موجودی که بتواند میان خوبی و بدی انتخاب کند.
ارزش تربیت زمانی آشکار میشود که انسان، علاوه بر حق انتخاب، مسئولیت انتخاب خود را نیز بپذیرد.
جوانی که بدون تحقیق، بدون مشورت و بدون توجه به تجربه دیگران تصمیمی میگیرد، باید مسئولیت پیامد آن تصمیم را نیز بپذیرد.
اگر نمیدانیم، باید بپرسیم.

اگر تجربه نداریم، باید تحقیق کنیم.
نادانی، زمانی که امکان آموختن وجود دارد، نمیتواند بهانه باشد.
یکی از بزرگترین اشتباهات والدین این است که پس از بروز مشکل، یکدیگر را مقصر بدانند.
اگر پدر احساس میکند مادر در تربیت فرزند کمکاری میکند، باید سهم بیشتری از مسئولیت را بر عهده بگیرد، نه اینکه فقط گلایه کند.
اگر مادر میبیند پدر، به دلیل فشارهای اقتصادی، ناچار است ساعتهای طولانی کار کند، باید خلأ عاطفی ایجادشده را با محبت و حضور بیشتر جبران کند.
در شرایط سخت اقتصادی امروز، بسیاری از پدران برای تأمین زندگی مجبورند دو یا حتی سه شیفت کار کنند. در چنین شرایطی، نقش مادر در ایجاد آرامش و امنیت عاطفی برای فرزندان پررنگتر میشود.
شناخت انسان، پیش از شناخت دیگران، شناخت خود ماست.
مردم بیش از آنکه به نصیحت نیاز داشته باشند، به همدلی نیاز دارند.
بیشتر کسانی که برای مشاوره مراجعه میکنند، به دنبال تأیید شدن هستند، نه شنیدن ضعفهای شخصیتشان.
کمتر کسی را دیدهام که وقتی از اشتباهاتش با او صحبت میشود، آرام بماند، آنها را بپذیرد و برای اصلاح خود قدم بردارد.
اغلب انسانها فوراً در موضع دفاع قرار میگیرند، در حالی که گاهی هیچ نیازی به دفاع نیست.
گاهی فقط باید شنونده خوبی باشیم، اشتباه خود را بپذیریم و برای بهتر شدن تلاش کنیم.
شخصیت انسان مانند نهالی است که تازه در خاک کاشته شده است. این نهال باید باد، باران، گرمای تابستان، سرمای زمستان، آفتها و سختیهای فراوان را تحمل کند تا روزی به درختی تنومند و کهنسال تبدیل شود.
هیچ درختی یکشبه بزرگ نشده است.
انسان نیز همینگونه رشد میکند.
سختیها، شکستها، تجربهها، صبر و امید، همگی بخشی از فرآیند ساخته شدن شخصیت ما هستند.
پس باید نسبت به خودمان صبورتر باشیم، ظرفیت بیشتری برای شنیدن داشته باشیم و بدانیم که رشد واقعی، نتیجه تحمل، آگاهی و پذیرش مسئولیت است؛ نه نتیجه پیروز شدن در هر بحث و اثبات خود به دیگران.
باید بهعنوان یک بزرگتر به زندگی نگاه کرد. میدانم که این کار بسیار دشوار است، اما بیشتر اوقات چارهای جز این نیست.
تربیت و آموزشهای ما به باورهای مذهبی و فرهنگمان بازمیگردد. با این حال، انتظار اینکه فرزندانمان دقیقاً با همان شیوهای که ما تربیت شدهایم رشد کنند، دور از واقعیت است.
ما باید متناسب با شرایط روز، با مسائل تربیتی فرزندانمان برخورد کنیم. این موضوع تنها به جوامع مسلمان اختصاص ندارد؛ بلکه در همه ادیان، فرهنگها و حتی مکاتب فکری و ایدئولوژیهای گوناگون نیز صدق میکند.
اندیشهها، باورهای دینی و ایدئولوژیها در طول تاریخ، خواه درست و خواه نادرست، دستخوش تغییرات فراوانی شدهاند. بنابراین ما، بهعنوان والدین، اگر میخواهیم فرزندانی سالم، آگاه و توانمند داشته باشیم، باید نگرشها و شیوههای تربیتی خود را نیز بهروز کنیم.
من در برخی کشورهای اروپایی شاهد جنایتهایی بودهام که والدین مسلمان مرتکب شدهاند؛ تنها به این دلیل که فرزندشان، بهویژه دخترشان، مسیری برخلاف خواست خانواده انتخاب کرده است. متأسفانه این اختلاف به قتل فرزند انجامیده است.
در لبنان نیز نمونههایی از چنین جنایتهایی را از نزدیک دیدهام.
همچنین در بخشهایی از ایران، تحقیقاتی با عنوان «قتلهای ناموسی» انجام دادهام. در این تحقیقات مشاهده کردم که گاهی اگر دختری برخلاف نظر پدر، برادر یا دیگر بستگان پدری تصمیم به ازدواج یا برقراری رابطه با فردی بگیرد، قربانی خشونت و حتی قتل میشود.
این واقعیتی تلخ و دردناک است؛ اما واقعیتی است که نمیتوان آن را نادیده گرفت.
امیدوارم با افزایش آگاهی، آموزش و فرهنگسازی، بتوانیم از تکرار چنین فجایعی جلوگیری کنیم.
با سپاس
برچسب:
نویسنده: غزل پورعلی