
انسان، اختیار و مسئولیتپدر ما در ما قربانی هستیمدختر جوانی، حدود بیستوشش یا بیستوهفت ساله، روبهرویم نشست. با نگاهی مصمم پرسید:«اگر جای من بودید، چه تصمیمی میگرفتید؟»لبخندی زدم و سکوت کردم.سالها تجربه به من آموخته است که بیشتر کسانی که برای مشاوره مراجعه میکنند، در حقیقت به دنبال تصمیم گرفتن نیستند؛ حتی گاهی به دنبال مشاوره هم نیستند. آنها بیش از هر چیز میخواهند تصمیمی را که از قبل گرفتهاند، از زبان دیگری تأیید بشنوند.همان لحظه، خاطرهای مربوط به بیش از سی سال پیش در ذهنم زنده شد.دختری ح...
ادامه مطلب
باباتو دوست داری یا مادرتوخوب یادمه کمتر از پنج سالم بود که یک روز گرم تابستانی بود و با پدرو مادرم از یک ساختمان خارج شدیم من خوابم برده بود وقتی آمدیم بیرون کنار اتومبیل بابام مادرم به من گفت ما من میای یا با بابت میری؟من متوجه نشدم به او نگاه کردم و بعد به پدرم بابم گفت من کار دارم تو ببرش شب میام میبرمش!مادرم گفت خوب من هم کار دارم سر راه میبرمش خونه مادرت میدم به اون ...و بعد ما سوار یک تاکسی شدیم من داشتم با اروسکم بازی میکردم اصلان نفهمیدم برای چی این سوالات را از هم می پرسیدن من همیشه خانه مادر بزرگم میرفتم ولی این بار خیلی طولانی شد بیشتر از ده سال گذشت و من هرگز به منزلی که پدرم و مادرم با هم زندگی میکردن نرفتم !البته خیلی طول نکشید که فهمیدم آنها از هم طلاق گرفته اند البته آنروزها...
ادامه مطلب